باباحجی از رضوانشهر زنگ زد و تعریف کرد که دخترم موقع ناهار چی کار کرده ؟باباحجی می گفت : داشتیم یه کاسه آبگوشت با غزل و یکتا داشتیم می خوردیم . آخرهای غذا بود که یکتا کاسه آبگوشت را کشید جلوی خودش و شروع کرد به قاشق کش کردنش . نه من سیر شدم و نه غزل . یکتا در حال شیرخوردن بود که جریان را توضیح دادم زیر زیری داشت می خندید . می فهمید که چه کاری کرده 


ما را در سایت جملات جدید یکتا گلی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 92