
یکتا جون در حال شیطونی کردن بود که باباش بهش گفت بشین . به باباش یواش گفتم بچم را ولش کن بزار شیطونی کنه . چند دقیقه بعد خودم به یکتا گفتم که یکتا جون مامان بسه بشین شیطونی نکن . برگشت به بهم گفت : مگه خودت به بابا نگفتی ولش کن . چشمهام چهارتا شده بود که این بچه حرف را توی ذهنش نگه داشته بود و سریع بهم انتقال داد .xa0 ...
ادامه مطلب